خسته ام
از بادهایی که خنک نمی کنند
از ابرهایی که باران نمی آورند
از گیجی این نسل سودا زده
از خدا نشناسی نامردمان
از مدعیان بیمار خود پرست
از پوچی دروغهای پر تجمل
از شیاطینی که لباس فرشته ها را به تن کرده اند
از التهاب مسموم نگاههای آلوده
از خیانت مارهای خوش خط و خال
از همه این همه دروغ
خسته ام
حمیده منصوری.تابستان 88
درمانده از صرف افعال خوشبخت
متحیر و گیج مانده ایم
و با حسی مانند خوردن دارویی تلخ
ته مانده مسرت روزهای خوشبخت را
در کاسه های ترک برداشته زمان
سَر می کشیم
بی هیچ ادراکی از شوق در هنگام درد
لبخند می زنیم
با صورتکهایی مغموم
و زخمهایمان باز است
و دردمان کهنه نمی شود
و دردمان کهنه نیست
با حالتی رقت انگیز
با پاهای لرزان کبود
با نیرویی عجیب به دنبال آمالمان می دویم
و از زیستن می گوییم
و از زیستن می نویسیم
و پشیمان نیستیم
و همه می دانیم تنها چیزی که هنوز
در میان همه اینهمه تاریکـــی
به تحرک وا می داردمان
امــــید اســـت
...
حمیده منصوری
آذر 1388
تهران
خانه مرده است
خانه مرده است و هیچکس
برایش مراسم تدفین نمی گیرد
بوی تعفنش،
تمام اشتیاق ِ سه قلب را
در مثلثی پوسیده اسیر کرده است
اینجا تمام اشیاء ِ سرد
در انتظار رفتن
به تیک تاک ساعتهای دیواری گوش می دهند
و خاطرات خاکستر شده را
به یاد می آورند
گذر ثانیه ها،
و گوش دادن به تیک تاک ساعتها
و نگاه کردن به حرکت عقربه ها
رفتن را به جلو نمی اندازد
خانه مرده است و هیچ دستی
برای تدفینش یاری نمی کند
...
حمیده منصوری/ آبان ماه 1388
گویی همانجایی هستم که باید باشم
سرد، ساکت، سنگین
اینسان به کجا میروم؟
آیا می روم یا مانده ام؟
پلکهایم سنگین
و چشمهایم ثابت و سرد
چه مانده است از شراره چشمان من
که جهانی را به آتش می کشید
جز اجاقی خاموش و سرد
در حدقه هایی تاریک
و قلبم
آه قلبم گویی مرده است
با همگان بیگانه ام
آنان نیز نمی شناسند مرا
به گونه ای به من می نگرند
که به سنگ قبری کهنه و سرد....
و من نیز با لبخندهای بی مفهوم
به آنها نگاه می کنم
در کنار پنجره می نشینم
بی تفاوت و گیج
و به حرکت آدمها نگاه می کنم
دیگر نه پشیمان می شوم
و نه شادمان
نه سخن می گویم ، و نه انتظار می کشم
چه مانده است از من؟
شاید شبی ستاره هایم را دزدیده اند
چه کسی میداند؟
دیری نخواهد پایید
که با دیوارهای پیر و ملول این اطاق
چنان هم آغوش شوم
که خاک با جسم بی جان
....
حمیده منصوری
آه ای ستاره های مصلوبِ درخشان
عریانی ِ قلب مرا بیش از این
با درخشش خود هویدا مکنید
سرنوشت مرا
به پریشانی خوابها برد
و شما شبانگاهان
شاهد ویرانی ِ ایمان من بودید
دانه های درشت عرق را
بر پیشانی تب دار من
گهگاه اگر هراسی کشنده
گلویم را می فشرد
دیده اید و همچنان درخشیده اید
آه ای ستاره های مصلوب درخشان
خاموشی گزینید
خاموشی گزینید و بدانید
که تاریکی
تنها نشانه آشنای اوست
برای من
شبی که پنهانی ترین رازهایم را
در دل ِ سیاه ِخود نهفته است
...
حمیده منصوری/ پاییز 1388
و عشق
تمنای گنگی برای اسارت یک قلب
در لابلای دیوارهای حسرتِ آرزوهای مبدل شده
به سازشی حقیر
در مسیری خاکستری و سرد
و دیوانه ای ناتوان و معصوم
به نام عاشق
سر می کشد جرعه جرعه
این معجون مسموم کشنده را
با لذتی دردناک
مثل تازه عروسی در شب زفاف
که هر لحظه
فریادی از درد
با شوقی بی مفهوم بر می آورد
....
حمیده منصوری. پاییز 88
صدای خش خش برگهایی
که زمانی زیر دامان باد می رقصیدند
و به گونه ای می خندیدند
که گویی
همیشه روی شاخه ها باقی می مانند
و رقص و شیطنتشان
همیشگی است
اما اکنون
زیر پای عابران تکیده و غمگین
خرد می شوند
چه طنین اندوهناکی دارد...
حمیده منصوری
غم چشمانِ مرا بادِ وزان دید و گریخت
تلخیِ خواب مرا،شب،نگران دید و گریخت
دست لرزان مرا خامه گران دید و گریخت
حال بیمارِ مرا مرگ چنان دید و گریخت
***
حمیده منصوری/1شهریور 1388
