حیران
|
|
گل ســـرخ گـــل انار باغچــــه پر ز گیاه کفتـــران بی هدف در پـــرواز و طنابی حیران ... و حیاط خانه سرد چون قبرستان و سکوت است و سکوت چه کسی می داند باغبان که می رفت به چه می اندیشید... ح.م
90/05
|
|
|
|
به دنبال خورشید
|
|
کدامین مسیر مرا
به نزد خورشید خواهد برد
کدامین جاده
کدامین خیابان
چه می دانید که یک عمر
به دنبال خورشید دویدم
چنان که کفشهایم پاره
و پاهایم زخمی شدند
به چه می نگرید؟
زخمها هرگز درک نمی شوند
صدای قدمهایم
در سرتا سر مسیر به گوش می رسید
اما من گوشهایم رامی گرفتم
زیرا که خورشید
تابشی پر فروغ داشت
اما با هر قدم
از من فاصله می گرفت
اینک دیگر نیست
توان حرکت در من
و خورشید ایستاده و گویی
منتظر است
حمیده منصوری
اسفند 89
|
|
|
|
سلام
|
|
ســلام ای صبــح صــادق ســلام من امروز پر از لبخند های صمیـمی است و پــر از آرزوی بیــداری ســلام ای صبح روشن ای صبـح بی راز نگـــاه کن آنــان که از شــب آمـده اند هــمه بر تو ســلام میکنند سـلام ســلام ســـلام دیـری است که گذشــته است فصل خاموشــی سلام ای زمیــن حاصلخیـــز دست هایـــمان پر از بذر اســـت
حمیـــده منصـــوری ...
آذر ٨٩
|
|
|
|
مومن
|
|
در آن سالهایـــی که گذشت در لابلای خاکســترٍ سرد مــواج در جو کشنده ابهـــام و تنهـــایی چه شــجاعانــه تماشــا کردیــم عریانـــی مهــوع رنــج را گفتیـــم که تنها اوســت که می داند
و امـــــروز می دانیم که راز همــــه رنـــج آن روزهـــا را او بود که مــــی دانســت و هنــوز ما نمـــی دانیـــم لیک بی گفتـــن هیچ کلامــــی
هنــــــــوز مـــــــــومنیـــــــم و ....
حمیده منصوری ١٢/٠۴/١٣٨٩
|
|
|
|
بدرود...
|
|
نه دلخراشترین فریادها
و نه سوزناکترین ضجه ها
بر نداشتند پرده از راز نگاهش
تقصیر از او نبود که رفت بی کلام بدرود
آدمکشان بی مروت اند...
ح.م
|
|
|
|
خسته ام
|
|
خسته ام
از بادهایی که خنک نمی کنند
از ابرهایی که باران نمی آورند
از گیجی این نسل سودا زده
از خدا نشناسی نامردمان
از مدعیان بیمار خود پرست
از پوچی دروغهای پر تجمل
از شیاطینی که لباس فرشته ها را به تن کرده اند
از التهاب مسموم نگاههای آلوده
از خیانت مارهای خوش خط و خال
از همه این همه دروغ
خسته ام
حمیده منصوری.تابستان 88
|
|
|
|
امیــد
|
|
درمانده از صرف افعال خوشبخت
متحیر و گیج مانده ایم
و با حسی مانند خوردن دارویی تلخ
ته مانده مسرت روزهای خوشبخت را
در کاسه های ترک برداشته زمان
سَر می کشیم
بی هیچ ادراکی از شوق در هنگام درد
لبخند می زنیم
با صورتکهایی مغموم
و زخمهایمان باز است
و دردمان کهنه نمی شود
و دردمان کهنه نیست
با حالتی رقت انگیز
با پاهای لرزان کبود
با نیرویی عجیب به دنبال آمالمان می دویم
و از زیستن می گوییم
و از زیستن می نویسیم
و پشیمان نیستیم
و همه می دانیم تنها چیزی که هنوز
در میان همه اینهمه تاریکـــی
به تحرک وا می داردمان
امــــید اســـت
...
حمیده منصوری
آذر 1388
تهران
|
|
|
|
خانه مرده است
|
|
خانه مرده است
خانه مرده است و هیچکس
برایش مراسم تدفین نمی گیرد
بوی تعفنش،
تمام اشتیاق ِ سه قلب را
در مثلثی پوسیده اسیر کرده است
اینجا تمام اشیاء ِ سرد
در انتظار رفتن
به تیک تاک ساعتهای دیواری گوش می دهند
و خاطرات خاکستر شده را
به یاد می آورند
گذر ثانیه ها،
و گوش دادن به تیک تاک ساعتها
و نگاه کردن به حرکت عقربه ها
رفتن را به جلو نمی اندازد
خانه مرده است و هیچ دستی
برای تدفینش یاری نمی کند
...
حمیده منصوری/ آبان ماه 1388
|
|
|
|